این شعر در سه شب، از بیست و چهارم تا بیست و هفتم دی، سروده شد.
جرقهٔ نخستین آن از تصویری در ذهنم شکل گرفت : کبوتری که شاهدخت نور در یکی از گردهماییها به آسمان رها کرد و برای من به نمادی از امید، آزادی و ایران بدل شد.
شعر در قالب بیست دوپاره، یعنی بیست بیت، سروده شده است. اشارهای به ساعت ۲۰. همان هشت شب. زمانی که شاهزاده رضا پهلوی از مردم ایران خواست تا رأس ساعت هشت شب با حضور در خیابانها، همبستگی و ارادهٔ ملی خود را به نمایش بگذارند.
« ساعت هشت » از دلِ همان فراخوان زاده شد و روح این سروده را شکل داد. هر آنچه در توان داشتم، تا شب بیست و هفتم دی نوشتم و روایت کردم. پس از آن، با قطع اینترنت، گویی واژهها نیز از من فاصله گرفتند و تا مدتها دیگر نتوانستم چیزی بنویسم. تنها این شعر ماند. شعری که بارها به آن بازگشتم. بیت به بیت مرورش کردم و با هر بار خواندنش اشک ریختم.
پرید از هر خیابان ساعت هشت
کبوترهای ایران ساعت هشت
هزاران فوج، فرزندان میهن
به تاریکی درخشان ساعت هشت
شکسته پرپر و خونین سر و تن
وفاداران پیمان ساعت هشت
هزاران شعلهی جاوید و رخشان
نبردی با انیران ساعت هشت
به پایان آوریم آیینِ ضحاک
دل خانه خروشان ساعت هشت
برآورده درفش شیر و خورشید
گرفته هر خیابان ساعت هشت
به یالِ شیرِ جنگی، خون زِره شد
فراخوان، شاهِ ایران، ساعت هشت
گلستان میشود هرگوشهی خاک
ز رگبار انیران ساعت هشت
چه سروی رُسته از مردم گیایی
گل و نسرین و ریحان ساعت هشت
خیابان برگی از اوراقِ تاریخ
نوشته خط فراوان ساعت هشت
رگ هر کوچهای دست دلیری
دل دشمن هراسان ساعت هشت
گسست آیینِ تاریکی تَرَک خورد
لرستان تا به تهران ساعت هشت
شکفت از سینهی دی نوبهاری
سرانجامِ زمستان ساعت هشت
سرودی بر لب ایران پرستان
زمانه مات و حیران ساعت هشت
به آذربایجان تا سیستان رفت
صدایی از خراسان ساعت هشت
خلیجِ پارس خرمشهر بوشهر
در ایرانشهر طوفان ساعت هشت
همه فرزندی از این آب و خاکیم
به دوشادوشِ یاران ساعت هشت
کجا میبارد از خاکَش برنجی؟
سرای سرفرازان ساعت هشت
قشونِ دشمن خونخوار میرفت
به سویِ آبدانان ساعت هشت
لبِ ایران همه #جاويدشاه است
نمانَد رازِ پنهان ساعت هشت

