تاریخ، انقلابها را با تصاویر دراماتیک به یاد میآورد. جمعیتی که میادین شهر را پر کردهاند. معترضانی که با نیروهای امنیتی مسلح مقابله میکنند. دودی که از بالای پشتبامها به هوا برمیخیزد. زندانیان سیاسی که با دستبند برده میشوند. عکسها به نماد تبدیل میشوند. تیترها وارد تاریخ می شوند و جلوه های شجاعت بر لوح حافظه جمعی ثبت می شوند.
با این حال، هر انقلابی میدان نبرد دیگری هم دارد که به ندرت در عکسها ظاهر میشود.
این نبرد در سکوت در جریان است. پشت صفحه نمایش کامپیوترها، در برنامههای پیامرسان رمزگذاریشده، روی اتصالات ناپایدار اینترنت، از طریق مقالات ترجمه شده، گزارشهای راستی آزمایی شده، رشته توییتهای تحقیقی، رسانههای مستقل و گفتگوهای بی شماری که هرگز به اخبار شامگاهی راه پیدا نمیکنند.
برای مردم ایران، این میدان نبرد به یکی از جبهههای تعیین کننده در مبارزه برای آزادی تبدیل شده است.
در حالی که مردان و زنان شجاع در داخل ایران با رویارویی مستقیم با جمهوری اسلامی، همچنان خطر زندان، شکنجه و حتی حکم اعدام را به جان میخرند، میلیونها ایرانی در خارج از مرزهای کشور، در جبهه ای دیگر می جنگند. این جبهه، از جبهه داخل جدا نیست. اما کمی با آن فرق دارد. این جبهه با سانسور، پروپاگاندا، اطلاعات نادرست و تحریف تاریخ می جنگد. در این جبهه، اطلاعات هم سلاح است و هم سپر.
این بار نامرئی مقاومت دیجیتال است.
بیشتر مردم فعالیت سیاسی را کاری می دانند مختص سیاستمداران، روزنامهنگاران یا جنبشهای سازمان یافته. واقعیت اما چیز دیگریست.
افرادی که این مبارزه را به دوش میکشند، مردم عادی اند. مردمی که زندگی دوم فوقالعادهای را تجربه میکنند.
بین شان همه مشاغل دیده می شود. مهندسان نرم افزاری که پس از پایان یک روز کاری کامل، شبهای خود را وقف پشتیبانی از وبسایتها میکنند. پزشکانی که پیش از شروع شیفت دیگری در بیمارستان، روایتهای شاهدان عینی را ترجمه میکنند. استادان دانشگاهی که پس از پایان کلاس، ساعت های زیادی را صرف نوشتن تحلیل می کنند. دانشجویانی که در میان امتحانات، کارهای گرافیکی خلق میکنند. والدینی که هم درگیر زندگی خانوادگی اند، هم پیگیر تحولاتی که هزاران کیلومتر دورتر رخ میدهند. هر کس مهارتی که دارد را به کار می گیرد. از طراح و برنامهنویس و نویسنده و مترجم بگیر تا پژوهشگر و هنرمند و بازنشسته و کارآفرین و داوطلب.
عده کمی، اندک دستمزدی دریافت میکنند. جمعی دیگر احترام عموم را بر می انگیزند. بسیاری اما، برای حفظ امنیت شخصی یا به این دلیل که بستگان شان هنوز در ایران زندگی میکنند، ناشناس میمانند.
این جمعیت در کنار یکدیگر، یک شبکه بینالمللی ساختهاند که امروز یکی از بزرگترین چالشهای جمهوری اسلامی است.
برخلاف رژیمهای دیکتاتوری گذشته، حکومتهای توتالیتر امروز دیگر صرفاً دنبال کنترل روزنامهها و تلویزیون نیستند. امروز، جنگ در جایی دیگر است : در رسانههای اجتماعی، پلتفرمهای پیامرسان، نشریات مستقل و جوامع دیجیتال. هر ویدئوی راستی آزماییشده، هر سخنرانی ترجمه شده، هر نقض حقوق بشر که مستند شود و هر مقالهای که به مخاطبان بینالمللی میرسد، گامیست در جهت تضعیف تلاشی که دیکتاتور به عمل می آورد تا حقیقت را به انحصار خود در آورد. امروز نیرویی بزرگ در کار است تا حقیقت را از انحصار دیکتاتور رها کند.
جمهوری اسلامی صرفاً از طریق سرکوب فیزیکی حکومت نمیکند. از طریق « روایتسازی » حکومت میکند. رژیم خواهان مدیریت نحوه درک رویدادهاست. اینکه چه کسی باور شود. کدام صداها تقویت شوند و کدام صداها خفه شوند. رژیم در چند حوزه سرمایه گذاری سنگینی کرده است : رسانههای دولتی، کمپینهای نفوذ سازمان یافته، قابلیتهای سایبری و شبکههای آنلاین هماهنگشده برای ایجاد سردرگمی، تفرقه و تردید.
مخالفان اما، هیچ منبعی که حتی نزدیک به امکانات رژیم باشد در اختیار ندارند.
خیلی ها با لپتاپهای قدیمی، اتصالات ناپایدار VPN، وبسایتهای تحت مدیریت داوطلبان و نرم افزارهای رایگان کار می کنند. آنها پس از پایان روز کاری، از آشپزخانهها، اتاقهای مهمان و کافهها کار میکنند. کار میکنند چون باور دارند حقیقت باید زنده بماند. حتی زمانی که مدافعان حقیقت تنهایند.
این نبرد، از بسیاری جهات، نبردی نابرابر است.
یک طرف، وزارتخانهها، بودجه و سرویسهای اطلاعاتی دارد. طرف دیگر، اراده و پشتکار. اراده همان چیزی است که استبدادها همیشه دست کم گرفته اند.
اما آنچه اغلب نادیده گرفته میشود، هزینه روانی انباشتهشده برای تداوم این نبرد چندین ساله است.
مقاومت دیجیتال صرفاً انتشار نظرات در فضای مجازی نیست. مقاومت دیجیتال یعنی بیدار شدن با خبر اعدامی دیگر. دیدن فیلم عزاداری خانوادهای دیگر برای عزیزی از دست رفته. شنیدن اینکه فعال دیگری ناپدید شده است. دیدن قطعیهای اینترنت که میلیونها نفر را در انزوا قرار میدهند. دریافت گزارشهایی که هنوز قابل تأیید نیستند. دانستن اینکه در هر ساعت بدون ارتباط پایدار، ممکن است فاجعه ای دیگر رقم بخورد.
کسانی که در خارج از ایران زندگی میکنند اغلب شکل غریبی از درماندگی را تجربه میکنند. آزادی بیان دارند. اما همیشه نمی توانند از کسانی محافظت کنند که صدایشان را بازتاب میدهند. رویدادها را از دور تماشا میکنند و بار عاطفی سنگینی را به دوش میکشند. می دانند که دوستان، بستگان و هموطنانشان همچنان در معرض خطراتی اند که خودشان از آنها گریختهاند یا هرگز مستقیماً تجربه نکردهاند.
این فاصله عاطفی فریبنده است. جغرافیا امنیت میآورد. اما همیشه آرامش نمیآورد.
این مبارزه همچنین نیازمند توجه بیوقفه است. پروپاگاندا ساعت اداری نمیشناسد. اطلاعات نادرست زمانی گسترش مییابد که مخالفانش در خوابند. روایتهای دروغین در عرض چند دقیقه قارهها را درمینوردند. اعدامی که شبانه اعلام میشود، نیازمند واکنش فوری قبل از اذان صبح است. یک داستان ساختگی که برای تفرقه در میان اپوزیسیون طراحی شده، باید قبل از اینکه به عنوان یک واقعیت پذیرفته شود، به چالش کشیده شود. یک سخنرانی، یک سند افشا شده یا یک شهادت عینی ممکن است نیاز به راستی آزمایی فوری داشته باشد. هر ساعت تأخیر، به دروغ اجازه میدهد قویتر شود.
کار بهندرت تمام میشود. بسیاری از داوطلبان، شبها، آخر هفتهها، تعطیلات و ساعتهای بیشماری از خواب خود را فدا میکنند. تنها به این دلیل که فرد دیگری برای ادامه کار در دسترس نیست.
با گذشت زمان، این وضعیت چیزی ایجاد میکند که کمتر از خستگی مفرط جسمی دیده میشود اما به همان اندازه خطرناک است : فرسایش.
جنبشها به ندرت فقط از طریق سرکوب شکست میخورند. آنها گاهی به دلیل خستگی مفرط می بازند. آدمها در سکوت ناپدید میشوند. حسابی که روزانه پست میگذاشت، ناگهان ساکت میشود. پژوهشگر محترمی دست از انتشار میکشد. مترجمی کنار میکشد. یک مدیر داوطلب بدون هیچ توضیحی میرود.
گاهی دلیلش کار است. گاهی مسئولیتهای خانوادگی. گاهی فشارهای مالی. گاهی هم بریدن پس از سالها به دوش کشیدن بارهای سنگین.
رفتن آنها بهندرت اعلام میشود. این رفتن صرفاً به غیبت دیگری تبدیل میشود که شخص دیگری باید آن را پر کند.
با این حال، افراد جدید همچنان از راه میرسند. این تجدید قوا به یکی از بزرگترین نقاط قوت جامعه ایرانیان خارج از کشور تبدیل شده است.
میلیونها ایرانی، دیگر جوامعی ازهمگسیخته و پراکنده در اروپا، آمریکای شمالی و استرالیا نیستند. آنها به تدریج به یک شبکه مدنی فراملی تبدیل شده اند.
برنامهنویسان پلتفرمهای امن توسعه میدهند. روزنامهنگاران تحقیق میکنند. وکلای دادگستری تخلفات و سرکوبها را مستند میکنند. دانشگاهیان بستر تاریخی ارائه میدهند. مهندسان زیرساختهای فناوری را میسازند. داوطلبان، فارسی را به انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و زبانهای دیگر ترجمه میکنند. هنرمندان خاطره را از طریق موسیقی، فیلم و ادبیات حفظ میکنند. سازمانهای رسانهای مستقل سانسور را به چالش میکشند.
آنها در کنار هم کاری را انجام میدهند که زمانی تقریباً به طور انحصاری در انحصار دولتها و نهادهای بزرگ بود.
این تحول به طور اساسی رابطه بین ایرانیان خارج از کشور و وطن را تغییر داده است. فاصله دیگر به معنای غیبت نیست. به معنای جبههای دیگر است.
البته درگیری طولانی مدت آدمها را تغییر میدهد. هر کسی که سالها با پروپاگاندای سازمان یافته مقابله کرده باشد، در نهایت کم طاقتتر از گذشته خواهد شد. همان دروغها بارها و بارها ظاهر میشوند. همان تحریفهای تاریخی دوباره سر برمیآورند. همان کمپینهای هماهنگ شده تلاش میکنند در جایی که اتحاد به شدت مورد نیاز است، تفرقه ایجاد کنند.
برخی از فعالان پس از صدها یا حتی هزاران بار پاسخ دادن به اتهامات مشابه، رک و صریح میشوند. برخی کمصبر میشوند. گاهی اوقات تندتر از آنچه خود میپسندند برخورد میکنند.
این موضوع نباید مورد تمجید قرار گیرد و نباید عذری برای خصومتهای غیرضروری باشد. احترام در هر جنبش جدی، همچنان یک اصل حیاتی است. اما درک این واکنشها مستلزم درک محیطی است که این واکنشها در آن شکل میگیرند. کمتر کسی میتواند تحت فشار روانی مداوم بماند بی آنکه این فشار اثری از خود بر جای بگذارد.
در زبان فارسی اصطلاحی وجود دارد: پوستکلفت.
مقاومت دیجیتال دقیقاً نیازمند این ویژگیای است. نیازمند افرادی است که بتوانند انتقاد دشمنان و متحدان را به یک اندازه تحمل کنند. افرادی که پس از شکست پروژهها ادامه میدهند. پس از ناپدید شدن پلتفرمها. پس از اینکه VPNها از کار میافتند. پس از اینکه وبسایتها مورد حمله قرار میگیرند. پس از اینکه حسابهای رسانههای اجتماعی تعلیق میشوند. پس از اینکه کمپین دیگری که با دقت آماده شده بود، نتایجی کمتر از حد انتظار به بار میآورد. پس از اینکه موج دیگری از ناامیدی به دنبال موجی از خوشبینی میآید.
چرا که خودِ مبارزه ادامه دارد.
این کار، کار هر کسی نیست. و هیچکس نباید احساس شرمساری کند اگر متوجه شود که الزامات این راه فراتر از توان معقول اوست. هر جنبشی به اشکال بسیار متفاوتی از مشارکت نیاز دارد و گاهی مسئولانهترین تصمیم این است که قبل از اینکه خستگی دائمی شود، استراحت کرد.
اما کسانی که این مسیر را انتخاب میکنند باید بدانند که این راه در مقابل چه میخواهد. این راه قبل از دیدهشدن، تابآوری میخواهد. قبل از ستایش، صبر میخواهد. قبل از پیروزی، پایداری میخواهد. بیش از هر چیز، از مردم میخواهد ادامه دهند، حتی زمانی که اندازهگیری پیشرفت دشوار میشود.
جمهوری اسلامی دههها تلاش کرده است تا ایرانیان را متقاعد کند که مقاومت بیهوده است. که حقیقت را میتوان در زیر پروپاگاندا دفن کرد و زمان در نهایت مخالفانش را فرسوده خواهد کرد.
تاریخ بارها خلاف این را ثابت کرده است. حکومتهای مستبد اغلب درست قبل از اینکه رو به ضعف بگذارند، قدرتمند به نظر میرسند. اشتباه شان اینجاست که سکوت را به معنای رضایت می گیرند و خستگی را به معنای تسلیم.
مقاومت دیجیتال اما اجازه نمی دهد که سکوت به رضایت تعبیر شود و خستگی رنگ تسلیم بگیرد.
تاریخ به درستی کسانی را به یاد خواهد آورد که در خیابانهای ایران ایستادند و خواستار آزادی شدند. و نیز کسانی را به یاد خواهد آورد که به جهان گقتند که آنها برای چه چیزی ایستادند.
نویسندگان، مترجمان، برنامهنویسان، ویراستاران، طراحان، داوطلبان، پژوهشگران. مردم عادی بیشماری که نگذاشتند حقیقت زیر فشار سانسور محو شود.
نام آنها ممکن است هرگز در کتابهای تاریخ نیاید. چهرههایشان ممکن است هرگز دیده نشود. با این حال، هر مقاله منتشرشده، هر شهادت حفظشده، هر دروغ به چالش کشیدهشده و هر صدای تقویت شده گام کوچک دیگریست در مسیر مقاومت.
تاریخ را هم کسانی مینویسند که در خط مقدم میجنگند و هم کسانی که اجازه نمیدهند حقیقت محو شود.
این بار نامرئی مقاومت دیجیتال است. این همچنین یکی از پایههای بی صدایی است که ایران آزاد روزی بر آن استوار خواهد شد.

