ایران تنها یک کشور نیست.
این جمله شاید در نگاه نخست اغراقآمیز به نظر برسد. تاریخ اما وارد صحنه می شود، سرفهای آرام می کند و چند هزار سال سند و شاهد را بیهیاهو روی میز می گذارد.
ایران یکی از کهنترین تمدنهای زندهٔ بشری است. کهن، نه مانند ویرانهای کهن. نه مانند ستونی شکسته در گوشهٔ موزهای که گردشگران تحسینش می کنند پیش از آنکه به ناهار فکر کنند. کهن بودن ایران از جنس کهن بودن سرسختانه و شگفت انگیز حافظه است. ایران کهن است چون هرگز از سخن گفتن دست نکشیده است. ایران کهن است چون سربلند بیرون آمده است از دل همه یورش ها، امپراتوریها، فروپاشیها، بازسازی ها، دگرگونیها و تحقیرها. ایران کهن است چون حتی هنگام فروریختن حکومتها، بنیادهای فرهنگی اش استوار مانده اند.
تمدن زمانی به عظمت میرسد که دیگر صرفاً یک سرزمین نباشد و به یک اندیشه بدل شود. ایران خیلی زود به این بلوغ رسید. بسیار زودتر از آنکه جهان امروز دربارهٔ ملت، مرز، حقوق انسان، ادارهٔ کشور، همزیستی فرهنگها یا نسبت میان قدرت و عدالت به بحث بنشیند، ایران باستان تجربهای شگفتانگیز را آغاز کرده بود: تبدیل گسترهای پهناور از سرزمینها به نظمی سیاسی و حکومتی.
شاهنشاهی هخامنشی، که در سدهٔ ششم پیش از میلاد به دست کوروش بزرگ بنیان نهاده شد، صرفاً یک امپراتوری دیگر با سودای فتح سرزمینهای بیشتر نبود. امپراتوریهای بسیاری چنین آرزویی داشتند. میل به گسترش، به خودی خود، نشانهٔ بزرگی نیست. گرگ نیز گرسنه است. ستمگر نیز گرسنه است. اما یک تمدن برای عظمت به چیزی فراتر نیاز دارد. به ساختار نیاز دارد. به قانون نیاز دارد. به تواناییِ حفظ تفاوتها، بیآنکه فوراً آنها را در هم بشکند. به راهها، دفترهای ثبت، فرمانداران، مالیات، چاپارها، زبانها، آیینها، نمادها و مهمتر از همه، به دلیلی نیاز دارد تا مردمان باور کنند که قدرت مرکزی تنها برای غارت پیرامون پدید نیامده است.
ایران باستان یکی از نخستین الگوهای بزرگ کشورداری سازمان یافته را آفرید. شاهنشاهی هخامنشی بر مردمانی با زبانها، آیینها، فرهنگها و سرزمینهای گوناگون فرمان میراند. ساتراپیها یا استانهای شاهنشاهی، تنها مجموعهای از سرزمینهای مغلوب نبودند که بینظم کنار هم قرار گرفته باشند. هر یک دارای نظام اداری، مالیاتی، مدیریتی و ارتباطی مشخص بودند. همگی به مرکزی واحد پیوند میخوردند. دانشنامهٔ ایرانیکا، نظام ساتراپی را ساختاری میداند که هم امکان ادارهٔ سراسر شاهنشاهی را فراهم ساخت، هم امکان گردآوری مالیات، سازماندهی نیروهای نظامی و حفظ حکومت بر قلمرویی پهناور.
از همین روست که میتوان ایران را، در معنای تمدنی آن، از نخستین کشورهای واقعی جهان دانست. نه البته به مفهوم دولت-ملت مدرن. چنین برداشتی، نادیده گرفتن فاصله زمانی است. اما اگر کشور را تمدنی سیاسی با مرز، قلمرو، حاکمیت پادشاه، قانون، ساختار اداری، هویت و تداوم تاریخی بدانیم، ایران باستان از نخستین نمونههای درخشان آن است.
پیش از ایران، شهرها بودند، پادشاهیها بودند، قبایل بودند و امپراتوریهایی نیز ظهور کرده بودند. اما ایران افقی تازه در اندیشهٔ سیاسی بشر گشود. ایران این پرسش را مطرح کرد: اگر قدرت تنها پشت دروازهٔ یک شهر پایان نیابد، چه خواهد شد؟ اگر فرمانروایی بتواند کوهستانها، بیابانها، رودها، زبانها، پرستشگاهها، بازرگانان، کشاورزان، سربازان و اندیشمندان را در قالب نظمی واحد اداره کند، چه؟ اگر حکومت، خود به یک نظام بدل شود؟
با طرح این پرسش ها بود که تمدن سیاسی آغاز شد.
نبوغ ایرانی تنها در کشورگشایی نبود. دربارهٔ کشورگشایی بسیار آسان میتوان اغراق کرد، زیرا نقشهها فریبندهاند. کافیست پهنهای وسیع را روی نقشه با یک رنگ، رنگ آمیزی کنید تا ناگهان همه شیفتهٔ عظمت آن شوند. همانگونه که کودکی با دیدن آتشبازی به وجد میآید. اما دستاورد حقیقی ایران، فتح سرزمینها نبود. دستاورد حقیقی، سازمان دادن آنها بود. ایرانیان دریافته بودند که سرزمینی بیسامان، چیزی بیش از جغرافیایی مغرور نیست.
راه شاهی که به ویژه در دوران داریوش بزرگ گسترش یافت، تنها یک جاده نبود. شریان حیاتی شاهنشاهی بود. این راه، دادوستد را ممکن میساخت. پیامها را به مقصد میرساند. سپاهیان را جابهجا میکرد. فرمانها را مخابره می کرد و حافظ انسجام حکومتی بود در پهنهای به وسعت میلیون ها کیلومتر مربع. دانشنامهٔ ایرانیکا، نظام ارتباطی شاهنشاهی را یکی از ستونهای اصلی اقتدار هخامنشیان میداند. شبکهای که تصمیم، فرمان و اطلاعات را در سراسر امپراتوری به گردش درمیآورد. تمدن های بزرگ تنها برای مردگان بناهای یادبود نمیسازند. برای زندگان، نظام میآفرینند.
و اما منشور کوروش.
کمتر شیئی در تاریخ را میتوان یافت که از تکهای گل پخته ساخته شده و چنین بار نمادینی را بر دوش کشیده باشد. موزهٔ بریتانیا آن را روایتی بابلی از فتح بابل به دست کوروش در سال ۵۳۹ پیش از میلاد میداند. متنی که در آن از بازسازی پرستشگاهها و بازگرداندن پیکرههای مقدس به جایگاهشان سخن رفته است. دانشنامهٔ ایرانیکا نیز آن را گزارشی از فتح بابل و معرفی کوروش به عنوان پادشاهی دادگر توصیف میکند.
بسیاری آن را نخستین منشور حقوق بشر مینامند. پژوهشگران دربارهٔ این عنوان اختلاف نظر دارند. این اختلاف کاملاً طبیعی است. جهان باستان با واژگان حقوق بین الملل امروز سخن نمیگفت. کوروش نیز بیانیهای برای سازمان ملل متحد بر لوحی گِلی نمینوشت. اما کنار گذاشتن کامل منشور نیز به همان اندازه نادرست است. اهمیت آن در این نیست که با معیارهای حقوقی قرن بیست و یکم سنجیده شود. اهمیتش در آن چیزی است که از مفهوم پادشاهی ایرانی آشکار میکند. فرمانروا میخواست نه ویرانگر، بلکه آبادگر شناخته شود.
و این تفاوت، تفاوتی بنیادین است.
بربر، به آتش کشیدن معبد را مایهٔ افتخار میداند. دولتمرد، بازسازی آن را.
در همین نقطه است که ایران وارد قلمرو اخلاق در تاریخ میشود. شاهنشاهی ایران دریافته بود که قدرت، زمانی پایدار میماند که خود را در هیأت نظم، دادگری و پاسداری از مردم عرضه کند. ممکن است فرمانروایان همیشه به این آرمان وفادار نمانده باشند، اما نفس وجود چنین آرمانی، انقلابی در اندیشهٔ سیاسی جهان بود. ایران تنها با شمشیر حکومت نمیکرد. با راه حکومت میکرد. با دفتر و دیوان. با آیین. با رواداری. با سامان اداری. و با تصویری که از خود به جهان ارائه میداد. همین تصویر است که پس از گذشت بیش از دو هزار سال هنوز زنده مانده است. زیرا از وجود یک شاه فراتر میرفت.
تمدنهای بزرگ، هنر نمایش را به خوبی میشناسند. میدانند که قدرت باید دیده شود. باید احساس شود. باید بتوان از میان آن عبور کرد. باید در سنگ حک شود. در باغها جان بگیرد. و در شعرها زمزمه شود. پاسارگاد، نخستین پایتخت سلسله هخامنشی است که به فرمان کوروش بزرگ در سدهٔ ششم پیش از میلاد ساخته شد. از دید یونسکو، کاخ، باغ ها و نیایشگاه پاسارگاد، گواهی اند بیهمتا بر شکوه تمدن ایرانی.
کاخها. باغها. نیایشگاه. لحظهای درنگ کنید. باغها.
نه فقط دیوارها. نه فقط دژها. نه فقط سلاحها. باغها.
تمدن ایرانی تنها به این نمیاندیشید که چگونه دشمن را شکست دهد. میاندیشید چگونه میتوان آب، سایه، هندسه، زیبایی و معنا را در کنار هم نشاند. باغ ایرانی صرفاً آرایش طبیعت نبود. یک جهان بینی بود. بیابان را به هماهنگی بدل میکرد. آب را مطیع طراحی ذهن می کرد. بهشت را به هیات معماری در می آورد.
شاید یکی از زیباترین ویژگیهای فرهنگ ایران همین باشد: امتناع از پذیرفتنِ بیحاصلی به عنوان سرنوشت. این امتناع، زیرِ زمین، در رگ قنات ها جاریست.
یونسکو، قنات ایرانی را شاهکاری مهندسی میداند که زندگی را در خشکترین سرزمینها ممکن کرده است. این، تمدن در عملیترین و شاعرانهترین شکل خود است. نه جنگیدن با طبیعت. بلکه گفت و گو با آن. نه فریاد کشیدن بر سر کویر. بلکه شناختن آن، احترام گذاشتن به قوانینش، و سپس غلبه بر آن با خرد.
فرهنگی کممایه، زمین خشک را میبیند و میگوید: «اینجا هیچ چیز رشد نخواهد کرد.»
ایران مینگرد و میگوید: «هندسه را بیاور.»
این یعنی عظمت.
اما هیچ تمدنی تنها با مهندسی به عظمت نمیرسد. اگر آب، شهر را بنا میکند، زبان، روح آن را میآفریند.
عظمت فرهنگی ایران، پیش از هر چیز، در تداوم آن نهفته است. ایران تنها پادشاهان بزرگ پرورش نداد. حافظه آفرید. هرگاه سیاست شکست خورد، زبان فارسی به پناهگاه هویت ایرانی بدل شد. شاهنامهٔ فردوسی صرفاً مجموعهای از داستانهای پهلوانی نیست. نجات یک جهان است. فردوسی تنها روایتگر گذشته نبود. او گذشته را از نابودی رهانید. نامها را حفظ کرد. اخلاق را. افسانهها را. پادشاهان را. خیانتها را. اندوهها را. آرمانها را. او ایران را در قلمرو خیال زنده نگه داشت. همان جایی که ملتها، پیش از آنکه دوباره در جهان واقعی قد برافرازند، نخست در آن زنده میمانند.
از همین روست که فرهنگ، گاه از حکومت نیرومندتر است. دولتها میتوانند ممنوع کنند. نامها را تغییر دهند. سانسور کنند. مجازات کنند. تاریخ را بازنویسی کنند. اما فرهنگ عادتی شگفت دارد. در لالاییها پنهان میشود. در آشپزخانهها. در لطیفهها. در شعرها. در فرشها. در نام فرزندان. در آیینها. و در پندهای مادربزرگها. فرهنگ میداند چگونه صبر کند. فرهنگ همیشه فریاد نمیزند. گاه خاموش بر سر سفره مینشیند و منتظر میماند.
و فرهنگ ایران، هنر انتظار را به کمال آموخته است.
ایران از اسکندر گذشت. از خلافت عرب گذشت. از یورش مغولان گذشت. از فرمانروایی ترکان گذشت. از دودمانهای گوناگون، روحانیان، ایدئولوژیها و استبدادهای معاصر نیز عبور کرد. هر قدرت تازهای که بر این سرزمین مسلط شد، با این تصور آمد که تاریخ از همان روز آغاز شده است. این، غرور همیشگی قدرت است. هر حکومتی خود را نویسندهٔ تاریخ میپندارد. اما ایران بهتر از هر کس میداند که حکومتها، اغلب چیزی بیش از پاورقیهای پرهیاهوی تاریخ نیستند. پاورقی های که در حفاظت نیروهای امنیتی.
تمدن اما، خودِ کتاب است.
راز شگفتی ایران در آن نیست که هرگز دگرگون نشده است. اگر چنین بود، دیگر تمدن نبود. مومیایی بود. ایران همواره تغییر کرده است. جذب کرده است. مقاومت کرده است. ترجمه کرده است. دگرگون ساخته است. و دوباره زاده شده است. از زخم، ادبیات آفریده است. از یورش، همزیستی ساخته است. از اندوه، موسیقی پدید آورده است. و در تبعید، دلتنگی را به هنر بدل کرده است.
عظمت ایران در خلوص آن نیست. خلوص، اغلب افسانهای است ساخته کسانی که تاریخ را هرگز به درستی نخواندهاند. تمدنهای بزرگ، خالص نیستند. ژرفاند. لایهلایهاند. تناقضها را در خود جا میدهند، بیآنکه از هم بپاشند. ایران هم پیش از اسلام است و هم پس از اسلام. هم شاهانه است و هم شاعرانه. هم عرفانی است و هم خردگرا. هم اندوه را میشناسد و هم طنز را. هم کهن است و هم نو. هم زخمی است و هم سرافراز. ایران، آتشکدههاست و مسجدها. تخت جمشید است و اصفهان. کوروش است و حافظ. قنات است و ماهواره. فرش است و سینما. سوگواری است و طنز.
این، سردرگمی نیست.
این، تمدن است.
فرهنگی کممایه برای بقا به سادگی نیاز دارد. اما فرهنگی غنی، میتواند تناقضها را نیز در آغوش بگیرد.
از همین روست که ایران تنها برای ایرانیان اهمیت ندارد. ایران یکی از بزرگترین نمونههای پایداری در تاریخ بشریت است. به ما میآموزد که عظمت یک تمدن، در هرگز زمین نخوردن آن نیست. همه سقوط میکنند. روم سقوط کرد. بابل سقوط کرد. اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید. امپراتوریها حرفهشان سقوط کردن است. با طنین شیپورها برمیخیزند و سرانجام زیر بار کاغذبازیها فرو میریزند.
یک تمدن، زمانی بزرگ است که حتا در زمان افولش نیز بتوان آن را شناخت.
ایران چنین است.
جهان امروز، اغلب فناوری را با تمدن اشتباه میگیرد. میپنداریم هرچه ماشینها سریعتر شوند، جامعه نیز عمیقتر شده است. این تصوریست دلنشین اما نادرست. یک تلفن همراه میتواند دو سوی جهان را به هم متصل کند، اما صاحب همان تلفن شاید نتواند حتی هفت ثانیه اندیشهای عمیق را در ذهن خود نگه دارد. فناوری، قدرت است. فرزانگی نیست. تمدن به چیزهای دیگری نیاز دارد. به حافظه. به خویشتنداری. به زیبایی. به قانون. به تخیل. و به احساس وظیفه در برابر کسانی که هنوز زاده نشدهاند.
ایران باستان، دستکم بخشی از این حقیقت را دریافته بود. راه ساخت، نه برای یک نسل، بلکه برای نسل ها. نظام اداری پدید آورد. نظامی که بعدها امپراتوریهای دیگر از آن آموختند. پایتختهایی ساخت که اقتدار را به نمایش میگذاشتند. سامانههای آبرسانی آفرید که زندگی را ممکن میساختند. و اندیشهای سیاسی بنا نهاد که اقوام، زبانها و آیینهای گوناگون را در دل خود جای میداد. نمادهایی آفرید که هنوز نیز در جهان سفر میکنند.
از این روست که پرسش « راز عظمت یک تمدن در چیست؟ » را نمیتوان تنها با اشاره به ثروت پاسخ داد. بیتردید ثروت سودمند است. با ثروت میتوان کتابخانه ساخت. دانشگاه بنا کرد. کاخ ساخت. سپاه سامان داد. اما همان ثروت، میتواند قمارخانه نیز بسازد. برجهای خودنمایانه. و حتی توالتهایی از طلا. پول، تخیل اخلاقی ندارد. به هر سو که دست انسان آن را هدایت کند، همانجا میرود.
آنچه اهمیت دارد، جهت است.
تمدنی بزرگ است که بداند با قدرت چه باید بکند. آیا تنها مصرف میکند؟ تنها سلطه گر است؟ تنها استخراج میکند؟ یا چیزی میآفریند فراتر از اقناع خواستههای زود گذر؟
ایران، چیزهایی آفرید بسیار فراتر از اقناع خواسته های زود گذر.
آنچه ایران آفرید، تنها به هنر حکمرانی محدود نماند. ذات هنر را غنی کرد. معماری را. دین را. شعر را. بازرگانی را. باغ آرایی را. و اندیشه سیاسی را. حتی پس از پایان شاهنشاهی هخامنشی نیز، نفوذ تمدنی ایران ادامه یافت. و این، آزمون واقعی عظمت است. سپاه از میان میرود. اما اندیشه باقی میماند.
حتی دشمنان ایران نیز ناخواسته در حفظ عظمت آن سهم داشتند. زیرا ناچار بودند خود را در برابر آن تعریف کنند. یونان، بخشی از هویت خویش را در تقابل با ایران شکل داد. امپراتوریهای پس از آن، بسیاری از روشهای اداری ایران را اقتباس کردند. تمدن اسلامی، زبان فارسی، فرهنگ درباری ایران، دانش، هنر و زیباییشناسی ایرانی را در خود جذب کرد. آنچه امروز «جهان ایرانی» نامیده میشود، از مرزهای کنونی ایران فراتر رفته است. از آسیای میانه تا شبهقارهٔ هند. از دربار عثمانیان تا سرزمینهای دوردست دیگر. همه، به گونهای از فرهنگ ایرانی تأثیر پذیرفتند.
این نیز یکی دیگر از نشانههای عظمت است: گسترش یافتن، بیآنکه در دیگران حل شوی.
بسیاری از فرهنگها گسترش مییابند و در همان حال، خود از میان میروند. ایران گسترش یافت، فتح شد، دگرگون شد، اما فاتحان خود را ایرانی کرد. قدرت نرم، اختراع دنیای مدرن نیست. ایران، زمانی صاحب آن بود که بسیاری از سرزمینهای اروپا هنوز سرگرم آن بودند که کدام جنگل، متعلق به کدام مرد خشمگینِ شمشیر به دست است.
در این تصویر، طنزی نهفته است. اما در پس آن، درسی بزرگ نیز وجود دارد.
تمدن، همیشه با فریاد پیروز نمیشود. گاه با سودمند بودن پیروز می شود. گاه با زیبایی. و گاه با آنچه فراموش کردنش ناممکن است.
اما راه پیش رو چیست؟
بیگمان، پاسخ در نوستالژی نیست. نوستالژی، خاطرهای است که چشمان خود را بسته است. گذشته را زیباتر از آنچه بوده میبیند و چشم بر حال می بندد. ایران نیازی ندارد که به موزهای از خویشتن بدل شود. هدف از یاد کردن کوروش، داریوش، تخت جمشید، قنات، فردوسی، حافظ، ابنسینا و باغ ایرانی، آن نیست که چون سوگواری سیاهپوش، در کنار گذشته بنشینیم و تنها حسرت بخوریم. پرسش واقعی این است: این میراث، امروز از ما چه میخواهد؟
تمدنی با چنین پیشینهای، مسئولیتهایی نیز به همان اندازه بزرگ بر دوش دارد.
نباید خود را به چند شعار فرو بکاهد. نباید خشم را با راهبرد اشتباه بگیرد. نباید فرهنگ را به سیاست تقلیل دهد، حتی هنگامی که سیاست تحملناپذیر میشود. نباید اجازه دهد مستبدان، معنای ملت را تعریف کنند. حکومتها شاید بتوانند نهادها را اشغال کنند. اما تا زمانی که مردم حافظهٔ تاریخی خود را حفظ کنند، هیچ حکومتی نمیتواند مالک یک تمدن شود.
راه آیندهٔ ایران، نه در تقلید کورکورانه از غرب است و نه در پناه بردن به غرور باستانی. غروری از جنس غرور مردی که مدالهای پدربزرگش را بر سینه میآویزد تا از انجام وظیفهٔ امروز خود بگریزد. راه آینده، نوزایی است. زنده کردن میراث کهن و هماهنگ کردن آن با جهان امروز.
قانون، نه هرج و مرج.
مرز، نه آشوب.
تکثر، نه یکسانسازی اجباری.
حافظه، نه تبلیغات.
میهندوستی، نه نفرت.
ایمان برای آنان که آن را برمیگزینند. و آزادی برای آنان که راه دیگری را انتخاب میکنند.
دولتی که در خدمت تمدن باشد، نه آنکه از آن تغذیه کند.
گذشتهٔ ایران نباید تنها جنبه تزئینی داشته باشد. باید چراغ راه باشد. اگر ایران باستان توانست ورای ملل، زبان ها و دین ها، نظمی سیاسی را تعریف کند، ایران امروز نیز میتواند دولتی قانونمدار و شایستهٔ مردم خود بنا کند. اگر مهندسان ایران در گذشته توانستند آب را از دل کوهستانها بیرون بکشند، ایرانیان امروز نیز میتوانند کرامت انسانی را از دل تاریخ بیرون بکشند. اگر شاعران این سرزمین توانستند هویت ملی را در ظلمات قرون حفظ کنند، شهروندان امروز نیز خواهند توانست حقیقت را در میان هیاهوی حال زنده نگاه دارند.
بزرگی یک تمدن، تنها در این نیست که بگوید: « ببینید چه بودیم.»
یک تمدن، زمانی بزرگ است که از خود بپرسد: « اکنون چه باید بشویم؟ »
همین، میراث راستین ایران است. نه تنها شاهان. نه تنها ویرانههای باشکوه. نه تنها شیر و خورشیدها. نه تنها باغها. نه تنها شعرها. نه تنها آتش. همهٔ اینها بی شک بسیار ارزشمندند. سمبول ها مهم اند. زیرا انسان، موجودی نیست که تنها با اعداد و جدولها زندگی کند. ما به تصویر نیاز داریم. به تاریخ. به نماد. به پرچمهایی که حافظهٔ جمعی بتواند زیر سایهٔ آنها گرد آید.
اما میراث عمیقتر ایران، چیزی دیگر است: اعتماد یک تمدن به خویشتن.
ایران، پیشتر عظمت را تجربه کرده است. در این شکی نیست.
پرسش این است که آیا میتواند بار دیگر، شایستهٔ حافظهٔ تاریخی خود شود؟
تمدنهای بزرگ، تصادفی دوام نمیآورند. دوام می آورند چون نسل به نسل، کسانی آگاهانه شعله را حمل میکنند. گاه در کاخها. گاه در کتابها. گاه در تبعید. گاه در زندان. گاه در زمزمهها. و گاه در لطیفههایی که آهسته گفته میشوند، چون گفتن حقیقت به جرم تبدیل شده است.
ایران فرهنگیست غنی چون علاوه بر پیروزی ها، حامل بسیاری چیزهای دیگر است: شکست، بردباری، زیبایی، طنز، سوگواری، تاب آوری، هشیاری، نوستالژی و بازگشت. فرهنگ ایران، تنها یک اسطوره ملی نیست. یک کتابخانه تمدنی است.
و این راز عظمت ایران است.
عظمت یک تمدن نه در فتح جهان است نه در هرگز زخم نخوردن.
نه در داشتن حکام پرهیاهوست نه در داشتن بناهای بلند یا افسانه های حیرت انگیز.
تمدنی عظیم است که بیش از آن که از بشریت چیزی گرفته باشد، به بشریت چیزی اهدا کرده باشد.
از این منظر، ایران نه تنها تمدنی کهن است بلکه تمدنی است که هنوز ماموریت خود را به پایان نرسانده است و این مهم ترین نقطه قوت ایران است.
منابع:
موزه بریتانیا، « منشور کوروش »
دانشنامه ایرانیکا، «ساتراپیهای هخامنشی»
دانشنامه ایرانیکا، «ارتباطات شاهی هخامنشی»
دانشنامه ایرانیکا، «کوروش ۴. منشور کوروش»
مرکز میراث جهانی یونسکو، «پاسارگاد».
مرکز میراث جهانی یونسکو، «قنات ایرانی».
فهرست و یادداشتهای فرآیند انتشارات JD Arden، به ویژه سبک فلسفه از راه تاریخ به کار رفته در «خدایان بزرگ»، «ذهنها و سازندگان» و «روزهایی که تاریخ را ساختند».

